داستان های اطلاعاتی
cia
جمعه 16 تير 1391 درانتظارگودو
نويسنده: تدگاپ
ناشر: نشر درسا

توضيحات:
برگرفته از كتاب «يادبود: اسرار بزرگ و زندگي ماموران سيا
در تمام مرزهاي طولاني سرزمين پهناور چين، برمه، نپال و ويتنام، آمريكا سال ها درگير عمليات سري و جاسوسي بسيار خطرناك بود.البته حتي خوش باورترين طراحان سازمان نيز تصور نمي‌كردند كه با آن عمليات بتوان رژيم پكن را سرنگون كرد، اما اميدوار بودند با به كارگيري تدابيري از آن دست و مشغول نگه داشتن بخشي از ارتش چين، از توسعه ونفوذ آن به ساير نقاط شبه قاره جلوگيري كنند.
علت ديگري نيز براي ادامه‌ي عمليات وجود داشت: دولت پردردسر چيانگ كاي چك، به همان اندازه كه در تخصيص منابع دولت آمريكا در طول جنگ جهاني دوم به خود موفق بود، در ايجاد هراس و وحشت از حكومت چين و بهره‌برداري از آن نيز كارآمد بود. برخي از ماموران CIA نيز كه با ديدي انتقادي به قضيه نگاه مي‌كردند، معتقد بودند كه اين عمليات بيش از آن كه خطري را متوجه چين كمونيست كند، باج سبيلي به ژنرال چيانك كاي چك به شمار مي‌آيد.
بدين ترتيب پيدا بود كه دولت آمريكا نه تنها در متقاعد كردن رژيم پكن در آزاد سازي زندانيان باشكست مواجه مي‌شد، بلكه بر وخامت اوضاع نيز مي‌افزود. در اين ميان، بعضي از ماموران CIA با اين سياست و ادامه‌ي فعاليت‌ها بر ضد چين موافق نبودند. از جمله‌ي آن ماموران، پيتر سي شل بود. او كه از ماموران با سابقه‌ي OSS و مردي دقيق و باريك بين بود، هفت سال از دوران خدمت خود را در برلين گذرانيده و از سال 56 تا 59 رياست ايستگاه جاسوسي CIA را در هنگ كنگ بر عهده داشت. تلاش جهت نفوذ در كشور چين وخطرهايي كه ملي گرايان چيني و آمريكايي را تهديد مي‌كرد براي او مفهوم چنداني نداشت. از نظر او مجموعه‌ي اين اقدام ها جز اتلاف وقت و فدا كردن جان انسان‌ها چيزي نبود. او در سال 1959 به دليل نارضايتي از سازمان كناره گرفت و نشان افتخار سازمان به او اعطا شد.
سيشل در مقام رييس ايستگاه جاسوسي هنگ‌كنگ، به خوبي از وضع ردموند و دو خلبان زنداني ديگر آگاه بود، اما از دست او هم مثل ديگران كاري بر نمي‌آمد. در سپتامبر 1957، شش سال از اسارت ردموند مي‌گذشت. او كه بيماري نرمي استخوان را از سرگذرانيده بود، به علت بدي تغذيه و عدم دسترسي به دندانپزشك دچار مشكل شده بود. دندان‌هاي او به وضعي افتاده بود كه هر فشار دندان و هر گاز زدني به يك تكه خوراكي، براي او به اندازه‌ي شكنجه‌هاي زندانيان، زجرآور شده بود. ماه‌ها بود كه دندان‌ها و لثه‌هاي او درد مي‌كرد. در سي و هفت سالگي تقريباً تمام دندان هايش را از دست داده بود. سرانجام او را به بيمارستان سنت بالري فرستادند. جايي كه آخرين بازماندهاي درون دهان او را نيز بيرون كشيدند وطي چند هفته لثه‌هاي او تحت عمل جراحي قرار گرفت.
بدون دندان و با دهاني كه سراسر بخيه خورده بود، غذا خوردن تقريباً غير ممكن بود. با اين وضع، بيش از پيش وزن از دست داد. موهاي سرش شروع به ريختن كرد و عضله‌ي چشم راست‌اش آسيب ديد. با وجود همه‌ي اين مشكلات و ناراحتي‌ها، در نامه‌هاي او اثري از احساس تاسف و دلسوزي نسبت به خود ديده نمي‌شد . در 10 سپتامبر 1957 به مادرش نوشت:
« من اين نامه را به اين دليل در اين تاريخ مي‌نويسم كه روز تولد خواهرم به دست شما برسد. از طرف من تولد خواهرم را به او تبريك بگو. وقتي خواهر كوچك آدم بيست و شش ساله شود ديگر نمي‌شود زياد احساس جواني كرد.»
9 روز بعد ، او را از خواب بيدار كردند و از او خواستند خود را براي مصاحبه با يك گروه از جوانان آمريكايي كه در مبارزه با سفر اتباع آمريكا به كشور چين، به آن كشور سفر كرده بودند، آماده كند. ردموند عبوس درمقابل آن گروه ظاهر شد. او بار ديگر هرگونه ارتباط خود با سازمان CIA را انكار كرد.يكي از آن كساني كه آن روز او را ديده بود او را «صد درصد آمريكايي، وبه سختي ناخن» تشريح كرد. كسي از او پرسيده بود:
ـ «آيا شما خود را يك فرد سياسي مي دونين؟»
و ردموند جواب داده بود:
ـ «اين چيه؟ يك سؤال ماركسيستي؟ من كتاب‌هاي زيادي در اين زمينه خوانده‌م و اين سوال شما به نظرم آشنا مي آيد؟»
اما او در واقع خيلي بيش تر از اين ها درباره‌ي ماركس خوانده بود. او كه هرگز نتوانسته بود دانشگاه را تمام كند و هيچ گاه جزء افراد بسيار باهوش محسوب نشده بود، در زندان به يك كرم كتاب تبديل شده بود. پيش از زنداني شدن، به عنوان چترباز و كماندو، به پرورش اندام و وضعيت جسماني خود توجه زيادي نشان مي‌داد. حالا در ميان سلول نم كشيده نيز به همان اندازه ، وسعت افق ديد وهوش و ذكاوت خود را مد نظر داشت.
عادت و علاقه‌ي او به مطالعه در زندان با خواندن مجلات و روزنامه‌ها به طور كلي، و بعد اختصاصاً مطالعه‌ي علمي شروع شد. سپس به يادگيري زبان‌هاي ديگر پرداخت. ابتدا چيني، و بعد زبان‌هاي اسپانيايي، روسي، ايتاليايي، و فرانسوي را آموخت. اوهنگام يادگيري هر يك از آن زبان ها به مطالعه‌ي ادبيات كلاسيك آن مي‌پرداخت. در كنار اين مطالعات، او علاقه و اشتهاي سيري ناپذيري نسبت به ورزش و اخبار مربوط به آن پيدا كرده بود.
خسته و رنجيده ازمصاحبه با گروه جوانان آمريكايي كه ازنظر او به كاري خائنانه دست زده بودند، طي نامه‌اي از مادرش خواست قانون شكني نكند و به هيچ وجه كوششي براي ديدن او و ورود به چين به عمل نياورد. تلاش آمريكاييان براي شكستن تحريم دولت و سفر به چين، از نظر او نوعي به رسميت شناختن دولت غيرقانوني چين بود و اين چيزي بود كه او را ناراحت مي‌كرد. اما در ششم دسامبر 1957، وزارت امور خارجه ناگهان تغيير موضع داد. در ممنوعيت سفر اتباع آمريكايي به چين تجديد نظر شد و مواردي به عنوان استثناء مجاز شناخته شد. به اين ترتيب به روث ردموند و خويشاوندان نزديك دو آمريكايي زنداني ديگر، اجازه‌ي سفر به چين و ديدار با عزيزان‌شان داده مي‌شد.
آن شب روث ردموند شادمانه اعلام كرد اگر شده پاي پياده هم به چين برود، خواهد رفت. به او اطلاع داده شده بود كه هزينه‌ي سفر به چين حدود سه هزار دلار خواهد بود كه براي او كه يك كارگر ساده بود سنگين محسوب مي‌شد، اما انجمن‌هاي خيريه‌ي محلي اعلام كردند كه اين پول راجمع آوري خواهند كرد و البته CIA نيز در اين كار همكاري كرد و مبلغ قابل توجهي اهدا كرد. مادر ردموند بلافاصله ، و به صورت تلگرافي از نخست وزير چين، چوئن لاي، تقاضاي رواديد كرد. مادران فكتو و داوني نيز درخواست مشابهي براي مقام هاي چيني ارسال كردند. يازده روز بعد، روز 17 سپتامبر، دولت چين با درخواست آنان موافقت كرد. در حالي كه روث ردموند خود را براي آن سفر طولاني آماده مي‌كرد، در شانگهاي نيز ترتيب لازم براي ديدار او داده مي‌شد. ردموند در سي و هشت سالگي به زندگي بدون داشتن دندان عادت كرده بود و حالا كه برنامه‌ي ديدار با مادرش ناگهان موجب جلب توجه همگاني نسبت به او مي‌شد، چيني ها هم توجه خاصي به او مبذول نمودند و تصميم گرفتند به وضع دندان‌ها و ظاهر او رسيدگي كنند. اين بود كه در روز كريسمس سال 1957، شش روز پيش از حركت روث ردموند به مقصد چين، هيو ردموند صاحب يك دست دندان مصنوعي شد!
چهار روز بعد در 29، دسامبر، همسر او ليديا، ناگهان به ملاقات مادرشوهر خود رفت. ليديا كه در آن زمان سي ساله بود، انگليسي را با لهجه‌ي غليظ روسي حرف مي‌زد و براي اداره‌ي زندگي خود سخت تلاش مي‌كرد. بيش از هفت سال بود كه شوهر خود را نديده بود. رابطه‌ي عروس و مادر شوهر هرگز خوب نبود و ردموند براي مادرش نوشته بود كه حدود دو سال است كه از همسرش ـ كه او لي‌لي مي‌ناميدش ـ نامه‌اي دريافت نكرده و حالا ناگهان در شب حركت روث، ليديا از راه رسيده بود و از او مي‌خواست كه مراتب عشق و محبت او را به همسري كه مدت‌ها پيش و فقط براي مدت كوتاهي شناخته بود، ابلاغ كند. روث به اين عمل ليديا بد گمان بود. تا سال 1965, سال كشته شدن باتلر، هيو ردموند پنج سال ديگر را در زندان شانگهاي سپري كرده بود. در طول آن سال ها، به نظر مي رسيد سير تاريخ، سرعتي غير عادي به خود گرفته است. جنگ كره آغاز شده و با كشته شدن 55000 آمريكايي خاتمه يافته بود. استالين در‌گذشته بود. ايالات متحده نخستين بمب هيدروژني خود را آزمايش كرده بود. فرانسه با شكست در نبرد دين بين‌فو در ويتنام, سرشكسته شده بود و آيزنهاور اخطار كرده بود كه كشورهاي جنوب شرقي آسيا نيز در خطر سقوط در دامان كمونيسم قرار گرفته‌اند. از جنجال و عوام فريبي سناتور جومك‌كارتي ، جز براي كساني كه زندگي‌شان بر باد رفته بود، تنها خاطره‌اي تلخ و آزار دهنده بر جا مانده بود. مك كارتي سال بعد در 46 سالگي در گذشت. الكل كبد او را داغان كرده بود. قله‌ي اورست فتح شده و نمايشنامه‌ي «در انتظار گودو » نوشته‌ي ساموئل بكت‏، قلب دوست داران تئاتر را تسخير كرده بود.
در طول تمام آن سال ها و با همه‌ي آن تغييرها و تحولات در دنيا ، ردموند مبارز و مغرور در سلول خود در زندان شانگهاي به سر مي برد، اما به رغم جدا افتادن از دنياي خارج، فراموش نشده بود. انجمن شهروندان يانكرز كه براي آزاد سازي او تشكيل شده بود، در راه زنده نگه داشتن نام او در افكار عمومي مبارزه مي‌كرد كه البته گرداننده‌ي پشت صحنه، CIA بود. CIA بود كه ترتيب بسياري از ميتينگ ها و فعاليت‌هاي انجمن را مي‌داد و هم چنين تامين كننده‌ي منابع مالي لازم بود.
در ماه ژوئن سال 1956، هم زمان با كشته شدن باتلر، شانس كم‌كم به ردموند روي آورد. درآن ماه، او و چهار كشيش آمريكايي ديگر از زندان به يك خانه‌ي‌شخصي انتقال يافتند؛ جايي كه در آن از آزادي فردي بيش تري برخوردار بودند. البته هنوز زنداني محسوب مي‌شدند. پس از پنج سال سكوت به ردموند اجازه داده شده بود ماهي يك بار و در دو صفحه نامه‌اي به مادرش بنويسد. واضح است كه او اجازه نداشت در آن نامه ها به وضعيت و شرايط خود در زندان اشاره‌اي كند. در بيست و سوم ژوئيه، ردموند نشست تا در مورد بهتر شدن شرايط زندگي خود براي مادرش نامه اي بنويسد. حتي وضع تغذيه او نيز بهتر شده بود و ردموند اظهار كرد كه ديگر نيازي نيست مادرش براي او گوشت و پنير بفرستد.در مقابل از او درخواست كرد كه كارتن كارتن سيگار و پودر شيريني براي اش فرستاده شود. او هم چنين مي خواست كه ستون مربوط به اخبار ورزشي روزنامه‌ي ديلي‌نيوز را براي‌اش بفرستند. در نامه اشاره اي به احتمال آزاد شدن خود نكرده بود. با پايان فصل بيس بال، او اخبار مربوط به مسابقه هاي فوتبال و مسابقه هاي كشتي را مي خواست. تنها راه آگاهي از تغيير فصول مختلف، صرفه نظر از افزايش درجه‌ي رطوبت و سرماي بيش تر در زمستان, تعقيب مسابقه هاي دوره اي و فصلي ورزشي بود.
در دسامبر سال1956، انجمن يانكرز با حمايت CIA، مبارزه اي بي امان را با نوشتن تعداد بي شماري نامه به مراجع مختلف آغاز كرد. همه، بزرگسال و كودك، ده ها هزار نامه نوشتند و آزادي ردموند را خواستار شدند. همه‌ي آن نامه ها خطاب به مائوتسه تونگ بود. در آن ميان، دوفليس كه در CIA به ياور و دلسوز يتيمان و بيوه زنان مشهور بود به مادر ردموند اطمينان داد كه سازمان هرگز او را فراموش نكرده و تا آزادي او آرام نخواهد نشست.
گرچه در درون دولت، عناصري در راه آزادي ردموند تلاش مي كردند، كساني هم بودند كه به نظر مي رسيد گرفتار مسائلي ديگر هستند و يا اين كه از انعطاف لازم براي استفاده از فرصت هاي مناسب برخوردار بودند. وزارت كشور طي مذاكره هاي ژنو، فشارهاي زيادي به چين وارد كرد كه منجر به آزادي چهل و يك امريكايي اسير در چين شد. اما در آن مذاكره ها نامي از ردموند و دو خلباني كه به علت سقوط هواپيما در نوامبر 1952 در چين به زندان افتاده بودند، برده نشده بود. وزارت امور خارجه، صرفاً ادعاي دولت چين مبني بر جاسوس بودن هيو و آن دو خلبان را تكذيب مي كرد. مكرراً تاكيد مي‌شد كه آن دو خلبان، طي پرواز عادي بين ژاپن و كره دچار حادثه شده اند. آيزنهاور، رييس جمهور امريكا نيز با كساني كه عزيزان‌شان در چين اسير بودند ملاقات كرد، اما از ديدار با روث ردموند خودداري كرد. اين برخورد موجب رنجش فراوان روث شده بود.
سرانجام و ناراحت كننده‌تر از همه اين كه، دولت امريكا، شهروندان آمريكايي را از سفر به چين منع كرده بود. در 23 مه 1957, روث ردموند با وزير امور خارجه، جان فاستر دالس و سفير امريكا در چين و كاركنان بخش امور چين ملاقات كرد. اما با همه‌ي تلاشي كه كرد، نتوانست اجازه‌ي سفر به چين را بگيرد. از نظر دولت اين عمل بر خلاف قانون بود. به رغم گذشت شش سال از بر سركار آمدن رژيم مائو، هنوز آمريكا طوري رفتار مي‌كرد كه انگار اين پرجمعيت ترين كشور دنيا وجود خارجي ندارد! آن چه بيش از همه روث را مي آزرد اين بود كه سال پيش ، دولت چين از طريق راديو پكن از خانواده‌هاي زندانيان دعوت كرده بود تا از عزيزان خود در چين ديدار كنند. فارغ از اين كه آن دعوت فقط يك برنامه‌ي تبليغاتي و نمايشي بود يا براي رعايت حقوق بشر و يا هردوي اين ها، به هر صورت نور اميدي در دل روث روشن كرده بود؛ اميد به اين كه شايد سرانجام امكان ديدار با فرزند خود را به دست آورد؛ اما وزارت امور خارجه با رد درخواست صدور مجوز سفر به چين، آن اميد را به ياس تبديل كرد. گرچه واشنگتن به شدت خواهان آزادي ردموند و دو خلبان ديگر به نام فكتو و داوني بود, به همان اندازه نيز مايل بود از آن بهره برداري سياسي كند و امتيازهايي به دست آورد. دولت آمريكا همواره از اين سه نفر به عنوان انسان هاي بيگناهي كه بي دليل در دست دشمن اسيرند نام مي برد و از اين ماجرا در تبليغات ضد كمونيستي خود استفاده مي كرد.
تقاضاي مداوم و مكرر براي آزادي آنان به عنوان فريادي بر ضد كمونيسم تلقي مي شد. اين سه آمريكايي اسير دردست دشمن كمونيست ،پس از چند سال به نمادي براي نشان دادن بي رحمي و بربريت رژيم چين تبديل شده بودند.در ميان طبقه‌ي كارگر و فرودست، شدت و حدت اين بي عدالتي، نشانه‌ي بارز جنگ سرد و يكي از نتايج مخوف و هولناك مورد انتظار آن تلقي مي شد. چيزي كه البته تطابق چنداني با واقعيت نداشت. اگر تمام حقايق براي مردم فاش مي شد و همه مي فهميدند كه آن سه نفر، ماموران مخفي CIA بوده‌اند كه در حال انجام عمليات جاسوسي دستگير شده‌اند و اين كه آنان تنها بخشي از عمليات وسيع تهاجمي و تجاوزكارانه مخفي آمريكا بر ضد دولت چين هستند، مردم آمريكا ناچار مي‌شدند در مورد زندانيان خود به قضاوتي دوباره و متفاوت بنشينند. هيچ دولتي از اقدام هاي جاسوسي در كشورش نمي‌‌گذرد. در مورد آمريكا، مشكل بزرگ تري هم وجود داشت: پس از آن كه واشنگتن سال ها با آن شدت و حدت جاسوسي بودن آنان را انكار كرده بود، ديگر كوتاه آمدن در اين مورد ، و تأييد واقعيت، موجب خدشه‌دار شدن اعتبار، و جدي گرفته نشدن تمام ادعاهاي آتي آن دولت مي‌شد.
هيچ كس به خوبي خود ردموند اين را درك نمي‌كرد. آن سه نفر تنها زنداني نبودند، بلكه قربانيان جنگ سرد نيز به شمار مي‌آمدند، اين نيز مزيد بر علت بود كه در طول سال‌هايي كه آنان در بند بودند، بر تعداد و شدت عمليات سري براي براندازي رژيم مائوتسه تونگ افزوده شده بود. اين عمليات به دست عده‌اي از ماموران در داخل خاك چين در قالب كمك به گروه‌هاي ناسيوناليست به جا مانده در چين و تهيه‌ي ملزومات و تجهيزات ونيروي انساني مورد نياز آن ها صورت مي‌گرفت. تعداد ديگري از ماموران نيز به انجام عمليات سري در مرزهاي چين اشتغال داشتند. در سال 1957، سازمان CIA بر اساس برنامه‌اي پيش رفته، شروع به استخدام و به كارگيري عده‌اي از مهاجران تبتي، هندي، و نپالي كرد. آنان دوره‌هاي آموزشي بسيار سري را در كلرادو گذرانيدند و در آن جا شيوه‌هاي خرابكاري بر ضد چيني‌ها را آموختند. كلرادو به اين منظور براي اين كار انتخاب شده بود كه از نظر ارتفاع از سطح دريا شبيه‌‌ترين محل به موقعيت تبت بود.
سيا بسياري از پناهندگان را به آمريكا انتقال داده بود. آن مردم در طول پرواز مدام به چرخاندن تسبيح يا مراقبه مشغول بودند.